زلف بر باد مده تا ندهي بر بادم
ناز بنياد مكن تا نكني بنيادم
مي مخور با همه كس تا مخورم خون جگر
سر مكش تا نكشد سر به فلك فريادم
زلف را حلقه مكن تا نكني در بندم
طره را تاب مده تا ندهي بر بادم
يار بيگانه مشو تا نبري از خويشم
غم اغيار مخور تا نكني نا شادم
رخ برافروز كه فارغ كني از برگ گلم
قد برافراز كه از سرو كني آزادم
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزي ما را
ياد هر قوم مكن تا نروي از يادم
شهره ي شهر مشو تا ننهم سر در كوه
شور شيرين منما تا نكني فرهادم
رحم كن بر من مسكين و به فريادم رس
تا به خاك در آصف نرسدفريادم
حافظ از جور تو حاشا كه بگرداند روي
من از آن روز كه در بند تؤام آزادم
+ نوشته شده توسط محمد در شنبه
1384/11/15 و ساعت
7:23 بعد از ظهر |